نهال كوچك عشق را تو در وجودش كاشتي و هر روز كه به ديدنش مي آمدي او را نوازش ميكردي و در گوشش راز زندگي را زمزمه ميكردي تا با حرفهاي تو جان گرفت و جوانه زد.....
اما ناگهان طوفان شد و تو را با خودش برد........
نهال كوچك ، شبها و روزها را به تو فكر ميكرد و به اميد دوباره ديدنت ميماند و بزرگ مي شد اما وقتي شنيد كه تو نهالي ديگر كاشتي اي شكست و كسي صداي شكستنش را نشنيد