تبليغاتX
mahta and azadeh
مي خوام بگم: دوسِت دارم! به پنجره ! به آسمون!


به اين شب ِ آينه دزد! به تك درخت ِ كوچه مون!


مي خوام بگم: دوسِت دارم! به تو! به اسم ِ نقطه چين!


به گريه هاي بي هوا! به كولي ِ كوچه نشين!


مي خوام بگم: دوسِت دارم! به هر رفيق ُ نارفيق!


به شاعراي بي غزل! به جنگلاي بي حريق!


ميخوام بگم: دوسِت دارم! به قاتلم! به روزگار!


به اون كسي كه ميندازه به گردنم طناب ِ دار!

دنياي ما عوض مي شه، تنها با اين جمله ي ناب:


دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم تو اين عذاب!

مي خوام بگم: دوسِت دارم! به بادبادك! به مدرسه!


به تركه ي خيس ِ انار، كنار ِ درس ِ هندسه!


ميخوام بگم: دوسِت دارم! به مرغ ِ عشق ِ بي قفس!


به جغد ِ پير ِ بد صدا! به ني زناي بي نفس!


ميخوام بگم: دوسِت دارم! به هر چي خوبه، هر چي بد!


به خونه هاي كاگِلي! به سيباي توي سبد!


مي خوام بگم: دوسِت دارم! به بغض ِ تلخ ِ انتظار!


به بدترين فصل ِ سفر! به آخرين سوتِ قطار!

دنياي ما عوض مي شه، تنها با اين جمله ي ناب:


دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم تو اين عذاب!●

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


 
معلم چو امد بنا گه کلاس چو شهری فروخفته خاموش سخنهای ناگفته در مغز ها به لب نارسیده فراموش شد معلم زکار مداوم مدام . غضبناک و افسرده و خسته بود . جوان بود و در عنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بود سکوت کلاس غم انگیزرا صدای درشت معلم شکست .
بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت ولی احمدک درس ناخوانده بود بجز انکه دیروز شنوفت عرق چو شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت به رویش نگاشت لباس پر از وصله و پینه اش به روی تن لاغرش لرزه داشت زبانش به لرزه بیفتاد و گفت بنی ادم عضای یکدیگرند وجودش به یکباره فریاد زد که در افرینش ز یک گوهرند .چو عضو به درد اورد روزگار دگر عضو ها را نمامد قرار تو کز ....کز ..کز. وای یادش نبود جهان پیش چشمش سیاه شد نگاهی به سنگینی از روی شرم به پائین بیفکند و خاموش ماند معلم بگفتا به لحن گزان مگر چیست فرق تو با دیگران خدایا چه می گوید این اموزگار نمی داند ایا که در این میان بود فرقی ما بین دارو ندار و اهنگ زار احمد بینوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک که انها به دامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر به خاک به انها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از ان درس بگذشته درس ببین دستهای پر از پینه ام شاهدست سخن های او را معلم برید هنوز او سخنها بسیار داشت دلی از ستمکاری اغنیائ  نژندوستمدیده و زار داشت معلم بکوبید پادرزمین به من چه که مادر ز کف داده ای به من چه که دستت پراز پینه است رود یک نفر پیش ناظم که او به همراه خود یک فلک اورد دل احمدک ازرده و ریش گشت چو او این سخن را از معلم شنید به یادش امد شعر سعدی و گفت تامل خدا را تامل دمی ......تو کز مهنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند ادمی
+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |