امروز خبری شنیدم که مپرس
ادامه مطلب
امروز گویی باز هم دل یکی از عزیزانم شکست
امروز اشک در چشمانش حلقه زد
امروز روز خدا بود
امروز مادر دوست رفت
امروز او با وجود داشتن سالها موهبت باز هم غمگین شد
ای کاش می توانستم باری بردارم
ای کاش جرئت رو به رو شدن با او را داشتم
ای کاش
ولی از اینجا با تمام وجودم باهات احساس هم دردی می کنم
و متاسف هستم
امیدوارم روزی نوشته ی من رو بخونی
من رو ببخش
به خاطر همه چیز
مهتاب
ادامه مطلب
من به تو خندیدم وچون که میدانستم تو به چه دلهره ای از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی که باغبان پدر پیر من است من به تو خندیدم که با خنده ی خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت برو!....................... چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت
امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شباست که من دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردم و فریاد بزنم
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
تو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
از این همه در به دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شباست که من دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردم و فریاد بزنم
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
تو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
از این همه در به دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من

