تبليغاتX
mahta and azadeh
دلم از همه گرفته

دلم می خواد بمیرم

من خواهم مرد کی نمی دونم

برام دعا کنید تا زود تر برم

التماس دعا

 

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


زندگی گاهی زیبا نیست

باید ساخت باید سوخت

زندگی برگ گلی نیست

زندگی انتظار است وبس

زندگی با من  نکن من دچار بی کسی شعر گو تا دلت باز شود مثل من که طبع شعر دارم

شعرمی گم که بیشترشبیه گوز مختله     بی خیال داداش ما رفتیم

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

 

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


بندر آبی چشمانت ! ...

در بندر آبی چشمانت

باران رنگ های آهنگین می وزد

خورشید و بادبان های خیره کننده

سفر خود را در بی نهایت تصویر می کنند.

 

در بندر آبی چشمانت

پنجره ای گشوده به دریا

و پرنده هایی در دور دست

به جستجوی سرزمین های به دنیا نیامده.

 

 

 

بندر آبی چشمانت

برف در تابستان می آید.

کشتی هایی با بار فیروزه

که دریا را در خود غرقه می سازند

بی آن که خود غرق شوند.

 

در بندر آبی چشمانت

بر صخره های پراکنده می دوم چون کودکی

عطر دریا را به درون می کشم

و خسته باز می گردم چون پرنده ای.

 

در بندر آبی چشمانت

سنگ ها آواز شبانه می خوانند.

در کتاب بسته ی چشمانت

چه کسی هزار شعر پنهان کرده است؟

 

ای کاش، ای کاش دریانوردی بودم

ای کاش قایقی داشتم

تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت

 بادبان برافرازم.

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير

پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير

 

پرنده بودم اما هوای باغ زمين

از آسمان بلندم کشيده بود به زير

 

پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر

پرنده بودم آری ولی عليل و اسير

                 *

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد

که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير

 

و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی

به سمت باز افق‌های روشن تقدير

                ***                

ميان اين من حال و تو ای من پيشين

تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير

 

گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت

ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير

 

به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام

مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير

 

پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد

پرنده‌ام آری يک پرنده ...

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگ ترین داستان زندگی است که مجبوری اخرش را با جدایی به سرانجام رسانی.عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سر در برابر رودی است که از چشمان تو جاری است

 

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


 

سلام اي تنها بهونه واسه نفس کشيدن
 

هنوزم پر مي کشه دل براي به تورسيدن

واسه جواب نامت مي دونم که خيلي ديره
 

بذا به حساب غربت نکنه دلت گيره

عزيزم بگو ببينم که چه رنگه روزگارت
 

خيلي دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب کنارت

سر تو با مهربوني بذاري به روي شونم
 

تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم

حالم و اگه بپرسي خوبه تعريفي نداره
 

چون بلا تکليفه عاشق آخه تکليفي نداره

نکنه ازم برنجي تشنه ام تشنه بارون
 

چه قد از دريا ما دوريم بيگناهيم هر دوتامون

بد جوري به هم مي ريزه من و گاهي اتفاقي
 

تو اگه نباشي از من نمي مونه چيزي باقي

مي دوني که دست من نيست بازياي سرنوشته
 

رو قشنگا خط کشيده زشتارو برام نوشته

باز که ابري شد نگاهت بغضتم واسم عزيزه
 

اما اشکات و نگه دار نذار اينجوري بريزه

من هنوز چيزي نگفتم که تو طاقتت تموم شد
 

باقيش رو بگم مي بيني گريه هات کاي حروم شد

حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني
 

من نگاهت بکنم تو؛ تو چشام عشق وببيني

يادته من و تو داشتيم ساده زندگي ميکرديم
 

از همين چشمه شفاف رفع تشنگي ميکرديم

يه دفعه يه مهمون اومد عقلم و يه جوري دزديد
 

دل تو به روش نيا ورد از همون دقيقه فهميد

اولش فکر نمي کردم که دلم رو برده باشه
 

يا دلم گول چشاي روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و ديدم دل من ديوونه ترشد

به تو گفتم و دلت از قصه من با خبرشد

اولش گفتم يه حسه يا يه احترام ساده
 

اما بعد ديدم که عشقه اخه اندازش زياده

تو بازم طاقت آوردي مث پونه ها توپاييز
 

سرنوشت تو سفيده ماجراي من غم انگيز

بد جوري ديوونتم من فکر نکن اين اعتراضه
 

هميشه نبودن تو کرده اين دل وکلافه

مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من
 

مي دونم واست يکي شد بودن و نبودن من

مي دونم دوسم نداري مث روزاي گذشته
 

من خودم خوندم تو چشمات يه کسي اين ونوشته

اما روح من يه درياست پره از موج وتلاطم
 

ساحلش تويي و موجاش خنجراي حرف مردم

آخ که چه لذتي داره ناز چشماتوکشيدن
 

رفتن يه راه دشوار واسه هر گزنرسيدن

من که آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه
 

سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بي گناهه

تو که چشماي قشنگت خونه صد تا ستارهس
 

تو که لبخند طلاييت واسه من عمر دوبارهس

بيا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
 

من بدون تو مي ميرم بيا و بهم کمک کن

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |