تبليغاتX
mahta and azadeh
کاش هیچ وقت ندیده بودمت کاش هیچ وقت نشنیده بودم صداتو 

اما حالا مجبورم عاشق خاموش بمونم

حالا مجبورم تا اخرش ساکت باشم

کاش میدیدیم کاش می شنیدیم کاش بودی

تا دیگه  مجبور نبودم ارزو و رویا بسازم

 

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


سلام من ازاد شدم از قفسی که دورم بود اما دلم از همه پره دلم از ادمی که عاشقم کرد بی خبر پره اما صدام در نمیاد اره بالاخره مهتاب هم عاشق شد اما به چه قیمتی خودمونیما عاشقیمونم مثل ادما نبود دلم میخواست داد بزنم بگم دوسش دارم اما کبوتر دلم نشته پر زد چند ماه پیش بدون اینکه بدونه چقدر دوسش دارم عروسی گرفت با کمال پرویی عروسیشم رفتم چقدر متنفر میشه اگه بفهمه چقدر دوسش داشتمو نگفتم غرور چیز بدییه کاش گفته بودم
+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


دلم از همه گرفته

دلم می خواد بمیرم

من خواهم مرد کی نمی دونم

برام دعا کنید تا زود تر برم

التماس دعا

 

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


زندگی گاهی زیبا نیست

باید ساخت باید سوخت

زندگی برگ گلی نیست

زندگی انتظار است وبس

زندگی با من  نکن من دچار بی کسی شعر گو تا دلت باز شود مثل من که طبع شعر دارم

شعرمی گم که بیشترشبیه گوز مختله     بی خیال داداش ما رفتیم

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


اگر انسان نبودم شاید پرنده بودم

شاید یک احساس کودکانه بودم

شاید ستاره بودم

شاید ماه بودم  ، خورشید بودم

حتی یک خودکار بودم

ولی تنها نبودم

عاشق نبودم

                           یک مرغ مهاجر نبودم ......

 

 

Image hosting by TinyPic

       If I don't be a person meybe I was a peagon . meybe i was a childish sentiment , meybe I was star . I was moon or sun . Even i was a pen .But I was''nt alone . I was'nt lover i was'nt a migrate peagon 

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

 

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


بندر آبی چشمانت ! ...

در بندر آبی چشمانت

باران رنگ های آهنگین می وزد

خورشید و بادبان های خیره کننده

سفر خود را در بی نهایت تصویر می کنند.

 

در بندر آبی چشمانت

پنجره ای گشوده به دریا

و پرنده هایی در دور دست

به جستجوی سرزمین های به دنیا نیامده.

 

 

 

بندر آبی چشمانت

برف در تابستان می آید.

کشتی هایی با بار فیروزه

که دریا را در خود غرقه می سازند

بی آن که خود غرق شوند.

 

در بندر آبی چشمانت

بر صخره های پراکنده می دوم چون کودکی

عطر دریا را به درون می کشم

و خسته باز می گردم چون پرنده ای.

 

در بندر آبی چشمانت

سنگ ها آواز شبانه می خوانند.

در کتاب بسته ی چشمانت

چه کسی هزار شعر پنهان کرده است؟

 

ای کاش، ای کاش دریانوردی بودم

ای کاش قایقی داشتم

تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت

 بادبان برافرازم.

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير

پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگير

 

پرنده بودم اما هوای باغ زمين

از آسمان بلندم کشيده بود به زير

 

پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر

پرنده بودم آری ولی عليل و اسير

                 *

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد

که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير

 

و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی

به سمت باز افق‌های روشن تقدير

                ***                

ميان اين من حال و تو ای من پيشين

تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير

 

گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت

ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير

 

به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام

مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير

 

پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد

پرنده‌ام آری يک پرنده ...

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگ ترین داستان زندگی است که مجبوری اخرش را با جدایی به سرانجام رسانی.عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سر در برابر رودی است که از چشمان تو جاری است

 

+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |


Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در ساعت توسط azadeh |